اخطار‌های زیر رخ داد:
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit



درود مهمان گرامی! ثبت نام

این یک اطلاعیه همگانی است.


امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 4.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان های کوتاه و خواندنی
#
یك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود:
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند.
يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد.
شما مي توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد:
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيداگر شما در چنین موقعیتی قرار بگیرید چه تصمیمی خواهید گرفت؟!!!!! ....
...........
..........
........
.......
......
.....
.....
...
..
.
قاعدتاً اين آزمون نمي تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه مي توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد.
او نوشته بود :
سوئيچ ماشين را به پزشك مي دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس مي مانيم.
پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه مي پذيرند، كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي كند. چرا؟
زيرا ما هرگز نمي خواهيم داشته ها و مزيت هاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي ها، محدوديت ها و مزيت هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم. /
پاسخ
#
پسر بچه اي يک برگ کاغذ به مادرش داد .
مادر که در حال آشپزي بود ،دستهايش را با حوله تميز کرد و نوشته را با صداي بلند خواند.
او نوشته بود :

صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره رياضي خوبي که گرفتم 3.000 تومان
بيرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهي شما به من :12.000 تومان !
مادر نگاهي به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب اين را نوشت:

بابت 9 ماه بارداري که در وجودم رشد کردي هيچ
بابت تمام شبهائي که به پايت نشستم و برايت دعا کردم هيچ
بابت تمام زحماتي که در اين چند سال کشيدم تا تو بزرگ شوي هيچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازي هايت هيچ
و اگر شما اينها را جمع بزني خواهي ديد که : هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است

وقتي پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالي که به چشمان مادرش نگاه مي کرد. گفت:
مامان ... دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت:
قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

قابل توجه اونهائي که فکر ميکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هيکل درشت کردند خدا را هم بنده نيستند.
بعضي وقتها نيازه به اين موارد فکر کنيم ...
کساني که از خانواده دور هستند شايد بهتر درک کنند.

نتيجه گيري منطقي: جايي که احساسات پا ميذاره منطق کور ميشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه ميذاره : جمع بدهي ميشه 11.000 تومان نه12.000 تومان !!!
پاسخ
#
*در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و
پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک
اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين
چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم
داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى
سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه
هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و
خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد
و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به
پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او
پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با
استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت
کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است.
همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه
بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام
شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او
علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل
روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و
علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي
برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به
فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه
دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا
و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به
شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد.
وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه
عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى
کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از
زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به
خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا
خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون،
شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى
گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن،
رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته
توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي
کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد
و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست
دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما
بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که
دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما
همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته
بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى
از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم
تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود
که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده
است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده
بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور
استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته
بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود
که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند
در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر
گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟
او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن،
يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش
فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما
متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما
متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير
کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين
تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو
بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته
پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده
است !
پاسخ
#
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه
> ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
> به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
>
> شاگردان جواب دادند:
> 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
>
> استاد گفت:
> من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است:
> اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
>
> شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
>
> استاد پرسید:
> خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
>
> یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد..
>
> حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
>
> شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند
> و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان
> خندیدند.
>
> استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
>
> شاگردان جواب دادند: نه
>
> پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
>
> شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
>
> استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در
> ذهن تان نگه دارید. اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به
> درد خواهند آمد.
> اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری
> نخواهید بود.
> فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش
> از خواب، آنها را زمین بگذارید.
> به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید
> و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
پاسخ
#
نمی دونم این رویداد واقعی هست یا نه اینو یه نفر بهم میل داده بود ، حالا با واقعی بودن یا نبودنش کاری ندارم چون به نظرم جالب اومد گفتم بذارمش اینجا :

این واقعا در دانشگاه صنعتی شریف ؛دانشکده ریاضی اتفاق افتاده.!



چهار دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند


روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اين صورت که سر و روشون رو کثيف و کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند


سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و يکراست به پيش استاد رفتند.


مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند که ديشب به يک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند
و در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچر ميشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش و اين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار.


آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه،
آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول ميشن
و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند!


استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال ميل قبول ميک نند.

امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود:
.
.
.
..
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

يك) نام و نام خانوادگی: ۲نمره

دو ) کدام لاستيک پنچر شده بود؟ ۱۸نمره


الف) لاستيک سمت راست جلو
ب) لاستيک سمت چپ جلو
ج) لاستيک سمت راست عقب
د) لاستيک سمت چپ عقب




احتمالا خودتون میتونید حدس بزنید که این 4 نفر با چه نمره ای افتادند....
پاسخ
#
مردی مقابل گل فروشی ايستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر
ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود. ****
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می
کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟ ****
دختر گفت: می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی
زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به
مادرت بدهی. ****
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود
لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را
برسانم؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست! ****
مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬
به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن
را به دست مادرش هديه بدهد
پاسخ
#
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.

روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند…

به همین خاطر مرد اینبار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.

با این شرایط روستاییها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستاییها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید.»

روستاییها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند...

البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستاییها ماندند و یک دنیا میمون...!!!

آلبرت انيشتين:دو چيز را پاياني نيست ، يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان ) )
پاسخ
#
روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."
ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید
پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  سخنان کوتاه از بزرگان جهان sajjadgameactor 2 771 2012-10-12
آخرین ارسال: negar_banoo
  داستان عاشقانه ی یک شعر آشنا admin 0 274 2011-10-05
آخرین ارسال: admin
  داستان بز زنگوله پا، ورژن ۱۳۹۰ جدید و خنده دار mohsen_vakili 0 360 2011-08-18
آخرین ارسال: mohsen_vakili
  جواب های جالب و خواندنی دانش آموزان در درس فیزیک ۱ دبیرستان admin 1 392 2011-07-13
آخرین ارسال: mehdi_nine
  کوتاه‌ترین داستان ترسناک جهان : فقط ۱۲کلمه!! mohammad ahmadi 0 355 2011-03-24
آخرین ارسال: mohammad ahmadi

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان