اخطار‌های زیر رخ داد:
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit



درود مهمان گرامی! ثبت نام

این یک اطلاعیه همگانی است.


امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 4.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان های کوتاه و خواندنی
#
روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید:”برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی” . مرد پاسخ داد:”این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم
پاسخ
#
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند !
وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!


پاسخ
#
ادب اصیل ما ...


-----------------------------
شب سردی بود ….
پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …
شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه …
رفت نزدیک تر …
چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …
با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه …
میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش …
هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..
دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ….
تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …
خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت …
دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …
مادر جان ! پیرزن ایستاد …
برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….
پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه…..
مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر
من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بي هيچ توقعي …
اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند …
میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود …
با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی
پاسخ
#
طوفان های زندگی

دخترکوچکی هرروزصبح پیاده به مدرسه میرفت وبعدازظهرازمدسه بازمیگشت.آن روزهواخوب نبود وآسمان ابری بود.بعدازظهرهنگام بازگشت دخترک ازمدرسه هوا روبه وخامت گذاشت وطوفان ورعدوبرق شدیدی درگرفت.مادرکودک که نگران شده بودتصمیم گرفت باماشین دنبال دخترش برودتا خیس شود وازرعدوبرق نترسد.اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتادکه آرام آرام درحال قدم زدن است وباهربرقی که درآسمان میزند می ایستدوبه آسمان نگاه میکندولبخند میزند.مادرباعجله خودرابه فرزندش رساند وازاوپرسید چکارمیکنی زودسوارماشین شو.دخترک پاسخ دادمن سعی میکنم صورتم قشنگ بنظربیایدچون خدا داردمرتب ازمن عکس میگیرد.
به خاطربسپاریم که خداوندهمواره حامی ماست وهنگام رویارویی باطوفانهای زندگی درکنارماست.پس درطوفانها لبخندرافراموش نکنید.
پاسخ
#
معرفی:


روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .


زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟

تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید
پاسخ
#
<شوپنهاور> فیلسوف آلمانی در حالی که برای سوالات آزاردهنده اش دنبال پاسخی می گشت ، در خیابان پرسه می زد. وقتی از کنار باغی گذشت تصمیم گرفت بنشیند و گل ها را تماشا کند. یکی از اهالی آنجا رفتار عجیب فیلسوف را دید و پلیس را خبر کرد....!!!!!!!

چند دقیقه بعد افسری به شوپنهاور نزدیک شد و بی ادبانه پرسید : " کی هستی " . شوپنهاور سراپای پلیس را برانداز کرد و گفت : " اگر بتوانید به من کمک کنید که جواب این سوال را پیدا کنم تا ابد سپاسگزار شما خواهم بود... "

هرگز احساس ضعف و ناتوانی نکرده ام جز در مقابل کسی که از من پرسیده است : تو کیستی؟ ( جبران خلیل جبران )
پاسخ
#
پدري دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسيد:تو ميتواني مرا بزني يا من تورا؟ پسر جواب داد:من ميزنم پدر ناباورانه دوباره سوال را تكرار كرد ولي باز همان جواب را شنيد با ناراحتي از كنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تكرار كرد شايد جوابي بهتر بشنود. ... پسرم من ميزنم يا تو؟ اين بار پسر جواب داد شما ميزني. پدر گفت چرا دوبار اول اين را نگفتي؟؟؟ پسر جواب داد تا وقتي دست شما روي شانه من بود عالم را حريف بودم ولي وقتي دست از شانه ام كشيدي قوتم را با خود بردي
پاسخ
#
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز
پاسخ
#
مطمئنی این کوتاهه!
پاسخ
#
قطعا نخوندیش !
پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  سخنان کوتاه از بزرگان جهان sajjadgameactor 2 771 2012-10-12
آخرین ارسال: negar_banoo
  داستان عاشقانه ی یک شعر آشنا admin 0 274 2011-10-05
آخرین ارسال: admin
  داستان بز زنگوله پا، ورژن ۱۳۹۰ جدید و خنده دار mohsen_vakili 0 360 2011-08-18
آخرین ارسال: mohsen_vakili
  جواب های جالب و خواندنی دانش آموزان در درس فیزیک ۱ دبیرستان admin 1 392 2011-07-13
آخرین ارسال: mehdi_nine
  کوتاه‌ترین داستان ترسناک جهان : فقط ۱۲کلمه!! mohammad ahmadi 0 354 2011-03-24
آخرین ارسال: mohammad ahmadi

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان