اخطار‌های زیر رخ داد:
Warning [2] Division by zero - Line: 659 - File: inc/plugins/mybbirads.php PHP 5.6.31 (Linux)
File Line Function
/inc/plugins/mybbirads.php 659 errorHandler->error
/inc/class_plugins.php 101 mybbiradspostbit
/inc/functions_post.php 638 pluginSystem->run_hooks
/showthread.php 994 build_postbit



درود مهمان گرامی! ثبت نام

این یک اطلاعیه همگانی است.


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
(( داستانهای جالب اینجاست ))
#
[تصویر:  mo1.jpg]

داستان - 1

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده



نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو بابی



بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.


نامه شماره دو
سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی



اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.


نامه شماره سه
سلام خدا

اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی


بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.


نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

منبع داستان


[تصویر:  mo2.jpg]

داستان - 2

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان

منبع داستان
پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  تست جالب سنجش میزان وابستگی و اعتیاد به اینترنت mohsen_vakili 2 327 2012-10-12
آخرین ارسال: negar_banoo
  خالکوبی های جالب mohsen_vakili 2 261 2011-10-23
آخرین ارسال: fatemeh
  ابتکار جالب در دانشگاه مونیخ ! (عکس) sajjadgameactor 2 349 2011-09-07
آخرین ارسال: mohsen_vakili
  حرکت جالب و باور نکردنی جوانان تهران زیر پل پارك‌وی zahra_B 0 281 2011-08-17
آخرین ارسال: zahra_B
  زندگی جالب خوابگاهی در ایران zahra_B 9 811 2011-08-11
آخرین ارسال: zahra_B

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان